بخاطر اینکه انسانها آزادی میخواستن بخاطر اینکه امام حسین
طرف حق بود آزادی مردم و عدالت طلب بودن, بدست کفار ظالم شهید شدن. امام حسین
رجعت میکنند و ظلم را بر روی زمین نابود میسازد. آمین یا رب العالمین
+(اضافه شد.بخاطر غیبت طولانی مدتم) حالا که این نوشته هارو مینوسم اسفند94 هست. بابتش عذر میخوام چون خاطرات بدی همراهشه..از سال 92 خاطره خوشی ندارم. چنتا خاطره مزخرف و بد هست فقط یکیش که به دعوت یکی رفته بودم تهرون با اجازه والدینم و خوش نگذشت. بعضی آدما بلد نیستن سفر کرده رو به گردش ببرن و چطور با مسافر رفتار کنند. منم زود برگشتم خونه. تازه نزدیک بود تمام وسایلم توسط یه آدم عوضی دزدیده بشه که خدارو شکر به لطف خدا این اتفاق برام نیفتاد.
حتی خودم هم نزدیک بود آسیب ببینم که باز هم به لطف خدا حالم خوبه.
سال 92 اواخر دیماه بود. تو این سال عجب غریب یه دختره خیلی اذیتم کرد و امیدوارم خدا لعنتش کنه. از نظر من اون انسان نیست, یه آشغاله. اینارو مینویسم براتون تا درس عبرت باشه و ببینید که قبل از هرکاری انسان باید به عاقبتش فکر کنه. دوستانم فکر نکنید دخترا قابل اعتماد تر از پسرا هستن. توی هر دو مورد نالوتی و بیشرف پیدا میشه که انسانیت ندارن و شیطان صفت و بدذات هستن و حسادت در وجودشون شعله میکشه. من یکبار به یه دختر اعتماد کرده بودم و پشیمون شدم و از اقبالم این دختر آشغال از آب دراومد. و همینطور لوتی و بامرام هم پیدا میشه در دوستان که اونها ذاتشون پاکه و سرچشمه خلقتشون پاکه. بهمن-92 هم خاطرات ناخوش زیاد دارم که اوقات تلخی میشه و بیخیالشون میشم.
+ببخشید که اینقدر راحت دارم میگم. آخه تا جایی رسیده بود که من میخواستم برم دختره رو شکایتش کنم. خب دیگه بهتره درباره سال 93 بنویسم و اینکه چرا نیومدم.
عید سال 93 هم با خونواده خوش گذشت
ولی 13بدر اصلا خوش نگذشت.
سال 93 اینستگرم ساختم تا وقتای بیکاریم هم پر بشه.شاید بهتر از اینجا باشه شایدم نباشه. فسبوکم رو رونق دادم چون داشت متروکه میشد و یه سری برنامه ریزی برای آینده.. دانشگاه هم که برقراره وتقریباً ترمای آخر هستم.
بعد از ضربه ی روحی که بخاطر فوت دایی بزرگم در سال 1385 بهم وارد شد همچین ضربه ای در مرداد سال 93 باز هم تکرار شد برای دایی کوچیکم که بیشتر برادر بود اصلا به اسم دایی نمیشناختمش یکسال ازش بزرگتر بودم. الهی بهشتی باشی دایی جونم ان شاءالله. 5مرداد 1393 بود که دایی کوچیکم حین کار کردن در شغلش تصادف میکنه و جانشو از دست میده مردادماه 1394 اولین سالگرد فوت دایی کوچیکم که بعضاً جاهایی از وبلاگم خاطراتی ازش نوشته بودم اگه خونده باشید دوستان قدیمی وبلاگم.
و بعد از سالگرد برادر24سالم(دایی کوچیکم) سیل عظیم خواستگارها پیدا شدن. البته دیگه مجبور نیستم درباره این موضوع صحبت کنم.رازه. (الان اگه داییم بودش 25 سالش بود..)
چشماتون رو اذیت نکنم با این همه خاطرات بد و خوب.. مهرماه94 دانشگام بازم شروع شد البته درسام یکمی عقب افتاد. چونکه واحد کم برمیدارم. دانشگاه بعد از تعطیلات عید95 هم طبق روال خودش برجاست.
دی ماه 1393 دخترخاله کوچولوم بدنیا اومد و دختر عمم دوتا پسر بدنیا آورد. یکی از دخترعمه هام هم یه نی نی تو راه داره که دختره! وای میمیرم واسه نی نی دختر.
نمیدونم دیگه چی بگم
دلم واسه بچه های مهربون بلاگفا تنگ شده
بود با وجود مشغلم که حالا بماند.. ولی خیلی اهمیت میدم به اینجا,حالا هم که تعطیلاته بیشتر میتونم سر بزنم. نمیدونم شاید وابستش شدم شاید ام نه.. شاید میتونم یجورایی حرفامو بی پرده بگم.. دقیق نمیدونم دلیلشو. شماها امیدوارم خوبه خوب باشید. و امیدارم سال 95سال مملو از شادی باشه براتون.سال نوتون مبارک باشه.
برچسب: یا امام حسین علیه السلام,
نویسنده: پرهام عباسی